هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی در عید فطر 94

این عکسم توی مسابقه شرکت دادم و برنده مسابقه  عید فطر شد منو نیییگاه صبح عید تازه از خواب بیدار شدم بازم منو نییییگا دایی احمد و انس دایی روز عید آقا ادیب خوشتیپ با لباس عید ایناس دختر خاله مامانم عاشقشه مومن پسرخاله احمد پسر خاله من ؛ ماریه و علی بچه های دایی روز عید اینم عکس های چند روز قبل موقع خرید لوازم عید مامان و بابایی عاشق خنده هامن شیطنت توی مغازه من و ماریه خانم عکس هنری توی اتاق تاریک موقع خواب و من در حال بازی با تبلتم     خاله کنکور قبول شده و اینم ک...
4 مرداد 1394

قرقیعان هانی در نیمه رمضان

قرقیعان مراسمی که توی نیمه ماه مبارک رمضان برگزار میشه و بچه ها بعد از ظهر ها تا اذان مغرب کیسه بدست میرن در خونه ها و بزرگترها بهشون شیرینی میدن و من اولین سالیه که دوست داشتم قرقیعان شرکت کنم و هرسال میگفت هوا گرمه نمیتونم برم در اصل حوصله گشتن نداشتم من  هرجایی که میرفتم هرچی بهم میدادن نمیگرفتم آخه عادت به شیرینی و خوراکی های مغازه ندارم فقط آبنبات بر میداشتم اینم شیرینی های من که مامانی زحمتشو کیشده تا به بچه ها بدیم فاطمه دختر دایی محمد محمد و حاتم پسرهای خاله سمیه با لباس های محلی قرقیعان ایناس دختر خاله سمیه احمد پسر خاله سمیه کیسه بدست انس و علی...
12 تير 1394

هانی در مسافرت به شهرکرد

من و مامان و بابایی تصمیم گرفتیم بریم شهرکرد شیراز توقف کردیم واسه نهار و من حسابی گرسنم شده بود خوراک جوجه خیلی دوست دارم ببینید چه حسی گرفتم با بوش اینم بستنی خوشمزه توی مسیر سپیدان بعد از یک نهار مفصصل  خواب میچسبه رسیدیم شهرکرد و با عمو نورالله (دوست بابایی ) رفتیم یه جای قشنگ به اسم کوهرنگ من و عمو سجاد من و بابایی مهربونم من و بابایی با عمو نورالله و عمو سجاد (دوستایه بابایی) نون خوشمزه از نان های محلی کوهرنگ کوهرنگ عالی بود فقط سایه نبود ما بشینیم همه جاشو گرفته بودن واسه همین تصمیم گرفتیم بریم دیمه داشتیم میرفتیم کنار این...
13 خرداد 1394

هانی - آتلیه - 4سالگی

سلام دوستای گلم این عکسها رو چند روز بعد از تولدم گرفتم ولی یه مقدار طول کشید تا تونستم با شما دوستای گلم به اشتراک بزارم این تیپ رو می بینید یه وقت فک نکنید موقع عکس گرفتن خیلی گوش به حرف بودم نههههه متاسفانه اصلا از اون پسربچه هایی نیستم که تا بگن عکس قیافه بگیرم  و بخصوص توی آتلیه که عکاس از دستم عاصی شد ولی این حرفه اش بود و نسبت به من خیلی صبوری کرد تا عکسام به این قشنگی شدن جا داره اینجا ازشون حیلی حیلی تشکر کنم آدرس  : لامرد - عکاسی شایان ...
2 خرداد 1394

هانی در مسافرت به دبی

      مسافرتم به دبی عالی بود و خیلی خیلی خوش گذشت اونجا با قصاید دختر عمه مامانم خیلی صمیمی شدم و دلم نمیخواست به این زودی ولش کنم بیام ایران توی این عکس مشخصه من خیلی ناراحتم و موقع خداحافظی با عمه هادین حسابی دوتاییمون اشک ریختیم تا چند روز بخاطر اینکه  مامانی به زور منو برگردوند ایران از دستش ناراحت بودم و باهاش حرف نمیزدم و تا عمه هادین از دبی زنگ میزد من گریه میکردم و به بابایی میگفتم که منو ببر...
27 فروردين 1394

هانی لب دریای بنود

یه روز خوب اومدیم لب دریای بنود پسر خاله ام آقا ادیب خوش تیپ آقا ادیب   ساحل زیبایه بنود ماریه و امیر بچه های دایی محمد در ساحل نایبند جاتون سبز خیلی خوش گذشت   ...
18 اسفند 1393

هانی در اسفند 93

هتل شیرینو دعوتیم و لب دریا دارم بادبادک بازی میکنم اونجا با رامی پسر همکار بابایی دوست شدم و فکر میکردم دختره بهم میگفتن پسره ولی من قبول نمیکردم میگفتم نه دختره ...
18 اسفند 1393

هانی و برف بازی

داریم میریم مسافرت دو روزه و برف بازی صبح زود توی مسیر توقف کردیم برای استراحت و صبحانه خوردن و من کنار شومینه نشستم دارم شیر گرم مینوشم شیراز که رسیدیم اول نوبت به خرید های مامان و بابایی رسید منم حوصلم که سر رفته بود  از نزدیکترین کافی شاپ یه نوشیدنی سفارش دادم و هنوووووز در حال خرید و منم منتظرررر حالا نوبته منه جاتون خالی شهر بازی حسابی خوش گذشت و کلی اسباب بازی واسه خودم خریدم این ماری که توی گردنمه همه ازش میترسیدن جز خودم و اما فردایه اون روز رفتیم سپیدان برف بازی کنیم بابایی عاشششقتم با بابایی هی از اون بالا سر میخوردیم و اصلا نمیترس...
18 اسفند 1393